ای همسفر با من بخوان بخوان تا انتهای واژه ی عشق که گویند انتهایی ندارد
از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام! از های و هوی کوچه و بازار خسته ام! بیزارم از خموشی تقویم روی میز از دنگ دنگ ساعت دیوار ، خسته ام! آری عزیز : از حال من نپرس که بسیار خسته ام...
تنم در حسرت عطر تو بی تاب خیالم خیسه شبنم روی گلبرگ یاد چشم تو خواب نمیدونی چه سخته نمیدونی چه قدر سخته نبودت دلم بی تو میمیره منم دیوونه ی ناز وجودت آخ دلم ، آخ دلم هواتو کرده نازنینم نمی خوام بی تو دنیا رو ببینم آخ دلم هواتو کرده شبیه گریه کردن وقت بارون مثل آواز غصه واسه قلبی شکسته و پریشون دلم میگیره بی تو چه بغضی دارم از حرفهای دوری چشمام چشماتو میخواد برای دیدنت گم شد صبوری آخ دلم ، آخ دلم هواتو کرده نازنینم نمی خوام بی تو دنیا رو ببینم تو آفتابی ترینی تماشایی تویی تو موج دریا نفس گیره نبودت چه قدر خالیه جای عطرت اینجا دلم هواتو کرده چه تنهایی من تاریک و سرده یه عمره بی قراره میخواد دور و بر چشمات بگرده آخ دلم ، آخ دلم هواتو کرده نازنینم نمی خوام بی تو دنیا رو ببینم
روزي پدر خانواده اي بسيار ثروتمند پسرش رو با خود به روستايي برد تا به او نشان دهد مردم فقير چگونه زندگي مي كنند آنها چند روزي را در مزرعه ي خانواده اي كه تصور مي كردند فقيرند گذراندن در بازگشت پدر از پسر پرسيد چگونه سفري داشتي ؟
پربار پدر
ديدي كه مردم فقير چگونه زندگي مي كنند ؟
بله
پس به من بگو در اين سفر چه ها ياد گرفتي ؟
ديدم ما سگ داريم اونها چهار تا ،
استخر ما فقط وسط باغچه كشيده شده اما جوي خونه ي انها انتهايي ندارد
ما در باغچه مان فانوس داريم وآنها در شب ستاره ها را،
ايوان خانه ما مشرف به حياط جلويي است وآنها سر تاسر افق را دارند
ما فقط تكه زميني براي زندگي داريم وآنها مرتع هايي دارند كه تا چشم كار مي كند ادامه دارد
ما مستخدماني داريم كه خدتمان مي كنند اما انها به ديگران خدمت مي كنند
ما غذايمان را مي خريم اما آنها غذايشان را مي كارند ،
ما دورمان را ديوار كشيده ايم تا محافظتمان كند اما آنها دوستاني دارند كه محافظتشان مي كنند،
زبان پدر بند آمد .
متشكرم پدر كه نشانم دادي چه اندازه ما فقيريم.
تعجب ميكنيد .
كاش جاي نگراني براي آنچه كه نداريم از داشته هامان شاكر مي بوديم.
قدر همه ي چيزهاي كه داريد را بدانيد مخصوصا دوستانتان را.
دومأ و سومأ برد تيم استقلال مقابل ابو مسلم مباررررررررررررررك
واي نميد ونين چه بازي بود اينقدر هال كردم اخه مي دونين دونفر از بازيكن هاي محبوبم گل زدن شوت جباري كه حرف نداشت و من اينقدر قربون صدقه اين فرد رفتم كه حد نداشت از حركت بعد از گلش چنان به وجد اومدم كه حرف نداشت اخه مي دونين عكس پدر مرحومش (كه خدا همه ي رفتگان را بيامرزد از جمله پدر و برادرو مادر بنده )رو نشون داد . من باباشو خيلي دوست ارم خلاصه اصلا حرف نداشت...
حالا از مهدي آمير آبادي براتون بگم من و مهدي اگه سال هاي تولدمون رو بهش كاري نداشته باشيم تو يه روز به دنيا اومديم يعني 3 اسفند جالب اينجاست اون 15 شعبان ومن 17 شعبانبه دنيا اومدم ببينيد چقدر ما بهم شبيه هستيم واز اونجا كه من طر فدار پروپاقرص استقلالم و بازيكن هاي استقلال مثل برادرام هستند تو مدرسه همه به ما مي گفتنددوقلوهاي افسانه اي
خلاصه برد تيم مورد علاقه ام و صدر نشيني اون رو تبريك مي گم كه اصلا حرف نداشت البته لنگي ها هم بردشون مباركشون باشه
راستي من پنجشنبه مي خوام برم مشهد و حدود 15 روز نيستم اما اخرين اپم پنجشنبه صبحه اما منتظر نظراتون هستم حتما برام نظراتون رو بذارين كه اصلا حرف نداره!
امروز به عابري برخورد كردم ،با خضوع زياد به او گفتم ببخشيدعابر با ادب تمام گفت :شما ببخشيد نديدمتان.
من واين غريبه با كمال ادب واحترام از همديگر خداحافظي كرديم وهر يك به راه خود ادامه داديم.
بعد ازظهر همان روز در منزل مشغول پختن شام بودم پسرم پشت سرم ايستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با آن آقا )چيزي نمانده بود بخورد زمين با بداخلاقي گفتم :
شب در رختخواب دراز كشيده بودم ندايي به گوشم رسيد :
چطور با آن غريبه آن رفتار مودبانه را داشتي اما با خانواده خودت وعزيزانت اين قدر بد رفتاري مي كردي ؟
برو آشپز خونه رو نگاه كن دم در چند شاخه گل افتاده .گل هايي هستند كه پسرت برات آورده بود خودش اونها رو چيده بود رنگهاي صورتي، زرد، آبي .
پشت سرت ايستاده بود تا تورو غافلگير كنه .تو اشكي كه در چشاي كوچكش جمع كردي ديدي ؟
خيلي خجالت كشيدم .اشكم سرازير شد اهسته به اتاقش رفتم وكنار تختش روي زمين نشستم .گفتم: بيدارشو كوچولوي من !بيدار شو عزيزم اينها همان گل هايي هستند كه تو برام آورده بودي .
او لبخندي زدو گفت :
اونها كنار آن درخت بودند آنها را چيدم چون به خوشگلي تو بودند مي دونستم كه از اونها خوشت مي ياد مخصوصا از گل آبي اش .
اکثر کسانی که وب می سازن میان از غماشون صحبت می کنن اما من نمی خوام از غمهام صحبت کنم اما دوست دارم اگه کسی دنبال گوش شنوا می گرده رو من حساب کنه من با تمام وجودم در خدمت مردم مهربون ایران هستم .
من دوست دارم از شادیهام براتون صحبت کنم آخه شما رو دوست دارم ومی خوام اونا رو با شما تقسیم کنم هرچند کوچولو موچولو. آخرین باری که دنیا بهم حال داد با دوستم که از یه شهر دیگه اومده بود رفتیم دریا . راستی یادم رفته بود بگم من بچه جنوبم ،بچه خلیج فارس، بچه دریا ، بچه خورشید ،بچه گرماو شرجی اشتباه نکنین سیاه نیستم .
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم دریا . منو دوستمو داداشم . خیلی حال کردیم نمی دونم می تونین فکرشو بکنین چه حالی داد یا نه ؟ رفتیم یه جایی که هیچ کس نباشه اما از بد شانسی ما یه گروه پسر اونطرف تر از ما بودن
داداش من موند تو ماشین من و دوستم رفتیم لب دریا
از هرچی که فکر کنین
با هم صحبت می کردیم اون از عشقش گفت و من از اشتباهام دریا هم مثل همیشه گوش می کرد اما نمی دونم باز چه غمی داشت که هی سرش رو به سنگ می کوبید با من هم درمیون نمی ذاشت اخه می دونین من و دریا خیلی وقته با هم دوستیم نمی دونم می تونین باور کنین یا نه ؟من همیشه با هاش حرف می زنم،گریه می کنم ،دردودل می کنم و... جالب اینجاست اونم جوابام رو میده. یه ساعت با دریا بودیم بعد هم دوستمو رسوندیم خونه خالش .واومدیم خونه ولالا
باز هم یه روز جدید .ببینیم امروزمون رو چطوری می گذرونیم . امیدوارم مثل دیروز نباشه .
دیشب داشتم فهرست وبلاگ های بروز شده رو نگاه می کردم ومیون اونا سیر میکردم .
نمی دونم چرا ؟واقعا نمی دونم چرا ما ها همش از نا امیدی حرف می زنیم ؟،همش از مرگ حرف میزنیم ،همش از بی وفایی و...حرف می زنیم .من قبول دارم ظلم زیاد شده ،نابرابری زیاد شده ،فقر زیاد شده ،جنگ زیاد شده اما این دلیل نمی شه ما تسلیم بشیم .چرا همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینیم ،بابا یه نگاه به دور و ورت بنداز ،یه نگاه به خودتون کنید این همه زیبایی واقعا خالق زیبایی ها ستودنی ست .این همه زیبایی این همه محبت دیگه چی می خواین ؟همه وهمه درکنار شماست چرا چشماتون رو بستین ؟به خدا فقط کافیه به دلتون رجوع کنید بعد خودتون ...